در یک چشم به هم زدن

اپیزود شماره ۱۲

لینک‌ها

کتاب در یک چشم بهم زدن؛ اندیشیدن بدون اندیشیدن

نویسنده: Malcolm Gladwell

این کتاب را از اینجا با تخفیف بگیرید

بی‌پلاس پادکستی از چنل‌بی پادکست

پادکست بی‌پلاس در ایتیونز / ساوند کلاد /  ناملیک

آدرس فید پادکست بی‌پلاس برای وارد کردن در اپلیکیشن‌های پادکست‌خوان : http://bplus.libsyn.com/rss

موزیک‌ها

حسین نجفی |  Fabrizio Paterlini

اسپانسر‌ها

اپلیکیشن ماناپی

ثبت‌نام در اپلیکیشن خلاصه‌ی کتاب بلینکیست

پشتیبانی از پادکست بی‌پلاس

 

موضوع این کتاب درباره‌ی Snap Judgment   است. تصمیم‌های سریعی که ناخودآگاه و بدون سنجیدن جوانب امر گرفته می‌شود. نویسنده‌ی این کتاب بر آن است تا اثر Snap Judgment   را (که از این پس «تصمیم‌های آنی»می‌گوییم) به ما نشان دهد و توضیح دهد این روش اگرچه ابزاری مهم و کارآمد برای تصمیم‌گیری است اما ممکن است خطراتی نیز داشته‌باشد که در عین حال می‌توان از این خطرات جلوگیری کرد.

مغز انسان برای تصمیم‌گیری معمولاً از دو استراتژی استفاده می‌کند. یکی این‌که اطلاعات را آگاهانه دریافت و سپس پردازش می‌کند. موقعیت را می‌سنجد و پس از بررسی مزایا و معایب تصمیمی منطقی می‌گیرد. این فرآیند اگرچه ایمن‌تر است اما زمان زیادی نیاز دارد و در بسیاری اوقات چنین وقتی در اختیار فرد نیست که بتواند مشکل خود را این‌گونه حل کند. به همین دلیل انسان در طول فرآیند تکامل خود، استراتژی دیگری را نیز به دست آورده و توسعه داده است. تصمیم آنی یا همان Snap Judgment    که به‌جای تحلیل، بر احساسات و شهود بنا شده‌است.

تصمیم آنی به مغز کمک می‌کند که برخی وظایف پیچیده و سخت را در فرآیند تصمیم‌گیری به ناخودآگاه محول کند. ناخودآگاه نیز بدون آن‌که فرد متوجه چگونگی و چراییِ روش شود، در یک چشم به هم زدن موقعیت را ارزیابی می‌کند و بهترین راه‌حل را انتخاب می‌کند.

بسیاری از افراد به تصمیم‌های آنی اعتماد ندارند و همیشه در پی تحلیل دقیق اوضاع هستند تا بهترین تصمیم را بگیرند. اما با مقایسه‌ی نتایج تصمیم‌هایی که در فرآیند خودآگاه و ناخودآگاه گرفته‌شده‌اند، درمی‌یابیم که تصمیم‌های شهود اغلب بسیار بهتر و برتر از تصمیم‌هایی بوده‌اند که با بررسی گرفته‌شده‌اند.

برخی کارشناسان ورزش تنیس می‌توانند به‌صورت حسی و شهودی پیش‌بینی کنند که سرویس بازی‌کن در این موقعیت، به خطا خواهد رفت. آن‌ها نمی‌توانند توضیح دهند چه‌طور به این نتیجه رسیده‌اند و درست پیش‌بینی کرده‌اند. یا کارشناسان خبره‌ی ارزیابی آثار هنری در یک نگاه می‌توانند اصل یا تقلبی بودن یک اثر را تشخیص دهند. آن‌ها معمولاً پس از اعلام نظر می‌توانند توضیح و دلیل منطقی برای نظر خود پیدا کنند اما هنگامی که برای اولین بار نظر می‌دادند هیچ توضیحی برای آن وجود نداشت و این تحلیل را براساس احساس خود بیان می‌کردند.

در بسیاری از موقعیت‌ها، الگوها و قواعدی وجود دارد که ضمیر ناخودآگاه سریع‌تر از خودآگاه مغز آن را تشخیص می‌دهد. در همین موقعیت‌ها ست که باید به تصمیم‌های شهودی و حسی خود اعتماد کنیم.

هرچند دقت کردن عموماً پدیده‌ی مثبتی است، اما اگر هنگام تصمیم‌گیری منتظر جمع‌آوری همه‌ی اطلاعات و سنجش همه‌ی جوانب برای اتخاذ تصمیم باشیم، موفق نخواهیم بود. در شیوه‌ی رایج می‌بایست بر روی برخی داده‌های حیاتی‌تر تمرکز کرد و دیگر داده‌ها را به کلی کنار گذاشت تا تصمیم‌گیری ممکن باشد.

 

فرض کنیم شما می‌خواهید دوام و پای‌داری رابطه‌ی یک زوج را در طول زمان دریابید و به همین دلیل آن‌ها را زیر نظر می‌گیرید. روش درست آن است که دنبال چند علامت کلیدی باشید. مثلاً اگر علامتی از تحقیر یا اهانت در رابطه‌ی آن‌ها دیدید این علامت معمولاً نشانه‌ای از این است که احتمالاً رابطه‌ی آن‌ها دوامی نخواهد داشت. اما اگر در پی جمع‌آوری تک تک اطلاعات و جزئیات و تصمیم‌گیری براساس آن باشید، ممکن است هرگز به نتیجه نرسید. چرا که با حجم بسیار زیادی از اطلاعات بی‌ربط مواجه خواهید شد که دید شما را نسبت به آن عوامل حیاتی مسدود کنند. مثلاً اگرحرف‌های رد و بدل شده میان آن زوج را مرتب پایش و ثبت کنید هرگز لحظه‌ای را که نگاه تحقیرآمیز رد و بدل می‌شود نخواهید دید.

مدیران بیمارستانی در شیکاگو از این موضوع استفاده‌ی هوش‌مندانه‌ای کردند. در بخش اورژانس بیمارستان یک ماموریتِ مهم تشخیصِ موارد سکته‌ی قلبی است.  مدیران این بیمارستان به پزشکان خود گفتند از این پس اطلاعاتی مانند سن و وزن و جنسیت و پرونده‌ی پزشکی را نادیده بگیرید و هنگامی که یک بیمار با علائم احتمالیِ سکته‌ی قلبی مانند درد قفسه‌ی سینه مراجعه کرد، فقط فشار خون و نوار قلب او را بگیرید. نتیجه‌ی این شیوه، تبدیل بیمارستان به یکی از موفق‌ترین و بهترین مراکز درمانی آمریکا در زمینه‌ی معاینه‌ی درد قفسه‌ی سینه شد.

تمام این‌ها برخلاف تصور ما ست. ما این‌گونه فکر می‌کنیم که هرچه «داده»ی بیش‌تری در اختیار داشته‌باشیم بهتر می‌توانیم ارزیابی و در نهایت تصمیم‌گیری کنیم. درحالی که همیشه این‌گونه نیست.

در بسیاری از مواقع که تصمیم آنی می‌گیریم، ناخودآگاه ما داده‌های مفید و غیر مفید را از هم جدا می‌کند و در لایه‌های زیرین ذهن داده‌های غیرمفید را نادیده می‌گیرد و داده‌های مفید را برجسته می‌کند که ما بتوانیم تصمیم آنی دقیق و درستی بگیریم.

علت این‌که تصمیم های شهودی ما تا این اندازه خوب هستند، عمل‌کرد عالی ناخودآگاه در الک کردن این داده‌ها ست. همان‌گونه که یک کارشناس روابط عاطفی می‌داند کجا باید دنبال نشانه‌های زوال رابطه‌ی دو طرف بگردد، ناخودآگاه ما نیز برای گرفتن تصمیم‌های آنی و شهودی چند بخش از اطلاعات حیاتی را انتخاب می‌کند و با بقیه کاری ندارد.

ما در زندگی روزمره تصمیمات شهودی زیادی می‌گیریم. مثلاً در مورد روابط عاطفی و عاشقانه، وقتی کسی را می‌بینیم درمی‌یابیم که به او جذب شده‌ایم یا نه. یا مثال دیگر فوتبالیست‌هایی که درباره‌ی آن‌ها گفته‌می‌شود «شم گل‌زنی» دارند که به آن‌ها کمک می‌کند همیشه در بهترین موقعیت زمانی و مکانی برای گل زدن باشند.

 

حتی از برخی سرمایه‌گذاران بورس سهام هم شنیده‌شده‌است که برخی مواقع علائم نامرتبط را نشانه‌ای برایِ معامله در بازار می‌دانند و مثلاً  می‌گویند وقتی کمرشان درد می‌گیرد می‌فهمند که وقت فروختن سهام است. در همه‌ی این مثال‌ها، تصمیم در بخش ناخودآگاه مغز گرفته می‌شود اما بسیاری از مردم ترجیح می‌دهند تصمیم‌های خود را به پشتیبانی عدد و تحلیل و نمودار ابراز کنند. به همین دلیل ابتدا تصمیم شهودی و ناخودآگاهی را می‌گیرند و سپس تلاش می‌کنند برای آن توضیحی منطقی خلق کنند.

دروازه‌بان یک تیم فوتبال ممکن است بعد از بازی بگوید موقعیت‌هایی که از مهاجمان حریف گرفته برای این بوده که در زمان مناسب در جای مناسب بوده است. اما حقیقت این است که این ناخودآگاه مغز و واکنش بدنش بوده که به او کمک کرده‌است. این توضیح‌ها عملاً و واقعاً درست و واقعی نیستند. همانند هنگامی هستند که اگر از کسی بخواهیم ویژگی‌های فرد ایده‌آل خود را تشریح کند، می‌تواند فهرستی بلند بالا از خصوصیات موردنظرش بیان کند اما در نهایت کسی که انتخاب می‌کند ممکن است هیچ‌کدام از این ویژگی‌ها را نداشته‌باشد. چون هنگامی که فردی جذب فرد دیگر شود، سراغ آن فهرست نمی‌رود. بلکه حسی و شهودی عمل می‌کند و در بیش‌تر مواقع نیز این حس و شهود برخلاف چیزی هستند که در فرآیند تصمیم‌گیری منطقی به آن فکر می‌کرده‌است.

کتاب مثالی از یک مطالعه‌ی خاص درباره‌ی یک بازی می‌زند. در این مطالعه، برخی افراد برای بازی Trivial Pursuit انتخاب شدند. Trivial Pursuit بازی‌است که شرکت‌کننده باید به ترکیبی از سوال‌هایِ معلومات عمومی و فرهنگ پاسخ دهد. شرکت‌کنندگان به دو گروه تقسیم شدند. به گروه اول گفتند هنگام بازی به یک استاد دانش‌گاه فکر کنید و به گروه دوم گفتند به یک هولیگان (هوادار آشوب‌گر ورزشی)‌فکر کنید. هنگام بازی عمل‌کرد این دو گروه با هم متفاوت بود. گروه اول که به فردی احتمالاً داناتری فکر کرده‌بودند بهتر از گروهی بود که به فردی احتمالاً نادان فکر می‌کردند.  با این فرض که سطح خود بازی‌کنان یک‌سان باشد، نتیجه‌ی این بررسی نشان می‌دهد وابستگی‌های ذهنی روی عمل‌کرد افراد تاثیر گذاشته‌است. ضمیر ناخودآگاه ما نیز وابستگی‌ها و تداعی‌هایی دارد که همانند وابستگی شرکت‌کنندگان این بازی روی تصمیم‌گیری‌های ما تاثیر می‌گذارد.

ما به‌صورت ناخودآگاه و بدون اراده‌ی شخصی آموخته‌ایم که برخی ویژگی‌های فیزیکی افراد را به قدرت و کارآمدی آن‌ها ربط دهیم. ویژگی‌هایی مثل سفیدپوست بودن، نر بودن یا قد بلند بودن. حتی اگر به‌صورت خودآگاه این نظر را نداشته‌باشیم که یک مرد سفیدپوست قدبلند از یک زن سیاه‌پوست قدکوتاه قوی‌تر است، بسیاری از ما دچار همان پیوستگی ناخودآگاه و تداعی معنا می‌شویم که در ضمیر ما ساخته‌شده‌است.

پژوهش‌ها نشان می‌دهد که موفقیت حرفه‌ای برای مردان سفیدپوست قدبلند ساده‌تر نیست هست. حتی در برخی از این پژوهش‌ها هر سانتی‌متر قد بلندتر مترادف با دست‌مزد بالاتر پست مدیریتی بالاتر و احتمال موفقیت بیش‌تر نیز می‌شد حتا در یک نمونه‌ی جالب تاریخی Waren Harding پس از جنگ جهانی اول رییس‌جمهور آمریکا شد. او مهارت و کفایت خاصی نداشت. لیاقتی هم از خود بروز نداده‌بود اما سفیدپوست و قدبلند بود و به همین دلیل مردم خیال می‌کردند او فردی است که به درد کار می‌خورد. نتیجه آن‌که امروزه از هاردینگ  به عنوان یکی از بدترین روسایِ جمهور تاریخ آمریکا یاد می‌شود. استرس ممکنه ما رو موقتا اوتیستیک کنه و هلمون بده به سمت قضاوتهای اشتباه.

از سوی دیگر اضطراب نیز ممکن است ما را موقتاً به سمت قضاوت‌های اشتباه هدایت کند. واقعیت جالب درباره‌ی انسان‌ها این است که همه‌ی ما می‌توانیم ذهن‌خوانی کنیم. تنها کافی است به صورت دیگران با دقت نگاه کنیم. حالت چهره‌ی انسان‌ها دقیقاً نشان می‌دهد که به چه چیزی فکر می‌کنند. علاوه بر این دانش‌مندان به این نتیجه رسیده‌اند که حالت‌های چهره پدیده‌ای جهانی هستند مانند یک زبان یا یک خط که همه‌ی افرادِ جهان بتوانند آن را بخوانند و بفهمند. چهره‌های شاد، خشم‌گین و ناراحت در همه‌جای جهان همانند هم هستند. اما افرادی که اوتیسم دارند نمی‌توانند این علائم را درک کنند و باید معنای آن هربار به آن‌ها توضیح داده‌شود. آدم‌های غیراوتیستیک هم ممکن است زیر فشار اضطراب موقتاً دچار این حالت شوند. در مواقع اضطراب به بسیاری از نشانه‌های غیرمستقیم مانند حالت چهره بی‌توجه شوند و حواس خود را معطوف به برجسته‌ترین و مهم‌ترین اطلاعاتی کنند که در معرض آن قرار دارند. همین حالت است که گاهی باعث می‌شود افسر پلیس در یک موقعیت درگیری به سمت فردی بی‌گناه شلیک کند. چون حواس او معطوف به تهدید اسلحه‌ای است که احتمال دارد آن فرد از جیبش بیرون بیاورد و برای همین اصلاً متوجه نشود که فرد مظنون می‌خواهد کارت شناسایی داخل کیف پولش را نشان دهد نه اسلحه را.

اگر کسی می‌خواهد از این اختلال‌های ناگهانی دور باشد باید اضطراب و استرس را در اطراف خود کاهش دهد. هرچه میزان اضطراب بیش‌تر باشد احتمال رخ دادن این عارضه‌ی «اوتیسم موقت» بیش‌تر می‌شود. اضطراب وقتی از حدی فراتر رود نظام منطقی و فکری فرد از کار می‌افتد و افراد ممکن است مطلقاً پیش‌بینی‌ناپذیر شوند.

پژوهش بازار همیشه رفتار مصرف‌کننده را درست پیش‌بینی نمی‌کند. کار یک پژوهش‌گر بازار این است که داشته‌ها و نداشته‌های بازار را استخراج کند. اما این پژوهش‌ها معمولاً نمی‌توانند رفتار مصرف‌کننده را درست پیش‌بینی کنند. چند دهه پیش کوکاکولا پس از آن‌که با یک پژوهش درباره‌ی مزه متوجه شد رقیبش (پپسی) امتیاز بالاتری آورده‌است، نسخه‌ای جدید از نوشابه‌ی خود را با نام New Coke عرضه کرد که فکر می‌کردند بازار را تسخیر خواهد کرد. اما نتیجه‌ی عرضه‌ی این نوشابه‌ی جدید شکست مطلق و عدم استقبال مصرف‌کنندگان بود.

اما چه‌طور تمام پیش‌بینی‌های پژوهش‌گران کوکاکولا اشتباه از آب درآمد؟ آن‌ها دچار اشتباه ناشی از شرایط غلط در آزمون شده‌بودند. هنگام آزمون به کسانی که نوشابه‌ها را مزه می‌کردند یک جرعه از هرنوع نوشابه از هر برند که در بازار بود، در قوطی‌های بدون علامت می‌دادند. در حالی‌که اگر آن‌ها می‌خواستند نتیجه‌ی قضاوت شهودی مشتریان را بدانند باید همان شرایطی را ایجاد می‌کردند که مشتری در وضعیت عادی زندگی تجربه می‌کند و در آن شرایط نوشابه می‌خورد. اشتباه رایج دیگر در پژوهش بازار این است که مصرف کننده باید به چیزی عادت کند تا از آن لذت ببرد. مصرف‌کننده به‌صورت ناخودآگاه نسبت به محصولی که جدید باشد دافعه پیدا خواهد کرد.

چه‌گونه می‌توان از شر پیش‌داوری‌ها و تعصب‌ها خلاص شد؟ ریشه‌ی این پیش‌داوری‌ها در ما بسیار عمیق است. شهروندان آمریکا با شنیدن کلمه‌ی «سیاه» به سختی چیز خوبی را در ذهن تداعی می‌کنند. این پیش‌داوری ناخودآگاه حتا میان خود سیاه‌پوستان نیز وجود دارد. دلیل آن نیز آموزشی است که از خلال مشاهده‌ی عمومی به‌صورت ناخودآگاه دریافت می‌کنند. مثلاً گردانندگان جامعه در آمریکا عموماً سفیدپوست هستند. برای همین ذهن ناخودآگاه سفیدی را تداعی‌کننده‌ی پدیده‌ای مثبت مانند قدرت می‌بیند. مشکل بزرگ هم این است که این پیش‌داوری‌ها روی زندگی روزمره‌ی ما تاثیر می‌گذارد. اگر بخواهیم از شر این پیش‌داوری‌ها و تعصب‌ها رها شویم باید چیزهای جدید را تجربه کنیم. انسان‌های جدید و موقعیت‌های جدید را ببینیم تا این‌گونه ناخودآگاه را عادت و آموزش دهیم که از تعصب‌ها دوری کند. طی یک آزمایش، این نتیجه مشخص شد که تعصب نژادی دانش‌جویان هنگامی که مسابقه‌ی یک تیم آمریکایی با تمام بازی‌کنان سیاه‌پوست را می‌بیند کم می‌شود. این علاقه و احترام باعث می‌شود اثری که رنگ پوست در قضاوت ناخودآگاه او گذاشته از بین برود.

 برای جلوگیری از گرفتن تصمیم‌های آنیِ بد باید به اطلاعات بی‌ربط توجه نکنیم. مثلاً سال‌های سال در دنیای موسیقی باور عمومی این بود که ساز ویولون را تنها مردان باید بنوازند چرا که زنان در نواختن آن توان‌مند نیستند. این باور چنان درونی شده‌بود که هر زن نوازنده با هر میزان توانایی بالا برای عضویت در گروه استخدام نمی‌شد. برای رفع این مشکل، آزمون‌ها را به گونه‌ای برگزار کردند که داوران نتوانند نوازنده را ببینند. داوطلبان عضویت در گروه پشت یک پرده می‌نواختند و در نتیجه قضاوت داوران صرفاً منحصر بر توانایی نواختن آنان بود. به این شکل، راه زنان به گروه‌های ارکستر در سراسر جهان باز شد. نتیجه‌ی این مثال آن است که گاهی برای اصلاح یک قضاوت شهودی اشتباه، تنها کار لازم این است که بخشی از اطلاعات بی‌ربط با موضوع قضاوت را کلاً حذف کنیم.  

پیام اصلی کتاب این نکته است که مغز انسان می‌تواند در یک چشم به‌هم زدن تصمیم‌های شهودی بگیرد. در بسیاری از اوقات این تصمیم‌ها از تصمیم‌های مبتنی بر تجزیه و تحلیل که زمان‌بر هم هستند بهتر است. اما تصمیم‌های شهودی در برخی موقعیت‌ها منجر به انتخاب‌های بدی می‌شود که ممکن است باعث ارزیابی ناعادلانه‌ی دیگران شود.

www.BPluspodcast.dom

۵ Comments

  • محمد اژدری گفت:

    سلام آقای بندری.پادکست های جادی سال ۹۵ باعث شد من دو ماه موزیک گوش ندم،نه در ماشین و نه در زمان ورزش.دو سه ماه زندگی من بود.و الان پادکست های شما چند ماهه که مجددا با من این کار رو‌کرده.واقعا از شما ممنونم.

    نکته‌ی بعدی اینکه من چجوری و از چه طریقی میتونم اسپانسر پادکست شما بشم؟میتونیم‌تعاملی داشته باشیم سر انتخاب پادکست؟
    خوشحال میشم بتونیم حضوری یا تلفنی صحبتی داشته باشیم.
    ۰۹۱۲۴۳۵۱۹۳۸
    [email protected]
    ارادت

  • سعید گفت:

    سلام

    توی اجرای این پادکست صدات اونقدر خسته و بی رمق بود که من بعدش جای تو ۳ ۴ ساعت خوابیدم!
    یادمه یه بار گفته بودی تمام اپیزود های پادکست bplus رو توی یکی دو روز جمع کردی، واسه همین تونستم علت خستگیت رو درک کنم!

    خسته نباشی رفیق 🙂

  • میم گفت:

    بنده اصلاً چنین حسی نسبت به صدا نداشتم.

  • يحيي گفت:

    آیا این کتاب ترجمه فارسی نداره؟ یا لینک خریدش نیست؟؟ وقتی تو قسمت خرید کلیک می کنم کتاب استثنایی ها باز میشه!!

Leave a Reply

واحد پول مورد نظرتان را انتخاب کنید